کتابخانه «شکوفایی و رشد»

کار ما، تخصصی، تربیت است؛ کوچینگ؛ مهارت شکوفا شدن و رشد دادن

کتابخانه «شکوفایی و رشد»

کار ما، تخصصی، تربیت است؛ کوچینگ؛ مهارت شکوفا شدن و رشد دادن

بهترین روشها، ترفند و تکنیکهای تربیت را
در کنار هم جمع کردیم...
پاسخهایی کاربردی، معتبر و تاحدامکان جامع به سوال های رایج...

«محمدرضا سرافرازی»
«محمدرضا سرافرازی»

طبقه بندی موضوعی وبلاگ اخلاق و تربیت

تهذیب­ الاخلاق و تطهیر الاعراق این مسکویه

از میان فلیسوفان مسلمان که به ویژه به اخلاق پرداخته­اند. باید از ابوعلی احمد بن مسکویه نام برد. ابن مسکویه – او را مسکویه و مشکویه نیز خوانده­اند – از خاندانی زرتشتی است. این خاندان از زمان پدر ابن مسکویه و یا شاید از زمان خود او، اسلام را پذیرفتند. ابن مسکویه در ری به دنیا آمد و در سال 421 هجری (1030میلادی) در اصفهان در گذشت. او همزمان پادشاه دیلمی و نزد آنان گرامی بوده است.

مهم­ترین کتاب او در فلسفه اخلاق، «تهذیب­ الاخلاق و تطهیر الاعراق» است که بعدها خواجه نصیر (در قرن هفتم هجری) بسیاری از بحث­های آن را در بخش نخست کتاب خود «اخلاق ناصری» آورده است. از دیگر کتاب­های اخلاقی او «جاویدان خرد» است که دربردارندۀ اندیشه­ها و اندرزهای دانایان ایران، هند، عرب و یونان است. این کتاب بیشتر جنبۀ پند و اندرز دارد و از اینرو جنبۀ فلسفی آن کم­تر است.

«تهذیب الاخلاق» که زمینه­ای ارسطویی و گاه افلاطونی دارد، دارای هفت گفتار است. گفتار نخست دربارۀ روان (نفس) است. ابن مسکویه می­گوید از آنجا که اخلاق همانا به کمال رساندن و به کار آوردن توانایی­های روانی انسانی است، بایسته است که نخست به بحث دربارۀ روان و نیروهای آن بپردازیم؛ و می­گوید روان جوهری است مجرد از ماده و برای اثبات این نکته، به نشان دادن تفاوت و حتی تضاد میان چگونگی­های روحانی و جسمانی می­پردازد. آنگاه دربارۀ نیروهای گوناگون روان سخن گفته همانند افلاطون آن را سه جنبه می­شمارد و قوه ناطقه یا نفس ملکی، قوه غضبی یا نفس سبعی، و قوه شهوی یا نفس بهیمی می­نامد و می­گوید این سه جنبه با یکدیگر ناسازگار و چه بسا در ستیزه­اند و هر یک بر آنست تا بر جنبه­های دیگر چیره شود. اما نیکبختی آدمی در هماهنگی این سه و بدبختی وی در ناهماهنگی و ناسازگاری آنهاست و این هماهنگی تنها آنگاه پدید می­آید که هر یک از آنها به کار ویژه خود بپردازد و بویژه جنبه­های فروتر، از حد خود نگذرد و دستخوش زیاده­روی نشوند. اما ارج آدمی تنها به روان خردمندی (نفس ناطقه) است. زیرا آنچه انسان را از دیگر جانوران متمایز می­کند همانا خرد اوست. از اینرو کمال آدمی در به کار آوردن این جنبۀ برتر و رسیدن به خردمندی است.

«برای انسان کار ویژه­ای هست که دیگر جانوران را در آن شرکت نیست و آن کاری است که از نیروی تمیز و اندیشۀ او برمی­خیزد. از اینرو هر آنکس که تمیز و اندیشه­اش درست­تر باشد و گزینش او شایسته­تر، در پایۀ والاتری از کمال انسانی است.»

به کار بردن خرد در دو جهت است؛ یکی رو کردن به حقیقت هستی یعنی رسیدن به شناسایی و رو کردن به اوج شناسایی که همانا شناخت خداست؛ و دیگری، به کار بردن خرد است برای هدایت کردار آدمی.

از اینروست که فلسفه نیز – که نتیجۀ کارایی خرد است- به نظری و عملی بخش می­شود. فلسفه نظری همانا علم الهی، علم ریاضی، و علم طبیعی است؛ و فلسفه عملی، اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن.

اما نه تنها از پرورش برترین جنبۀ روان یعنی یعنی خرد، آدمی به فضیلت دانایی (حکمت) می­رسد، بلکه تربیت و تهذیب جنبه­های فروتر روان نیز فضیلت­هایی پدید می­آورد چنانکه از تهذیب قوۀ غضبی، فضیلت شجاعت؛ و از تهذیب قوۀ شهوی، عفت (خویشتن­داری) پدید می­آید. هماهنگ این سه فضیلت نیز همانا عدالت است.

ابن مسکویه این فضیلت­های چهارگانه را «اجناس فضایل» می­خواند و همۀ فیلسوفان را در این­باره هم اندیشه می­داند و می­گوید اضداد این فضیلت­ها همانا جهل، جبن، شره، و جور است ( او در گفتار هفتم می­گوید شمار رذیلت­ها به اعتباری هشت و به اعتباری نامحدود است). آنگاه برای جنس، نوع­هایی برمی­شمرد و همۀ فضیلت­ها را میانۀ رذیلت­ها می­شمارد و کسی را بافضیلت می­داند که بتواند میانه را از کرانۀ نادرست و اندازۀ درست را از افراط و تفریط بازشناسد و از زیاده­روی بپرهیزد.

او اندیشۀ میانگین بودن را که ارسطو تنها دربارۀ فضیلت­هایی که با تمایلات سر و کار دارند به کار برده بود، به همۀ فضیلت­ها گسترش می­دهد.

«سزاوار است از آنچه گفته شد نتیجه بگیریم که هر فضیلتی میانۀ رذیلت­هاست ... همچنان ­که مرکز دایره دورترین نقطۀ دایره از پیرامون آن است. میانه بودن فضیلت نیز نهایت دوری از رذیلت­هاست. از اینجاست که بیرون شدن فضیلت از جایگاه ویژۀ آن، حتی اگر اندک باشد، همانا نزدیک شدن آن به رذیلتی است.»

از اینروست که ابن مسکویه دربارۀ دانایی (حکمت) نیز از دو کرانۀ نادرست سخن می­گوید و آنها را سَفْه و بُلْه می­نامد.

«حکمت میانۀ سفه و بله است و مراد من از سفه، به کار بردن نیروی اندیشه است در جایی که سزاوار نیست و بگونه­ای که سزاوار نیست و این چیزی است که فیلسوفان آن را جربزه می­نامند و مراد من از بُله، بی­کار و بی­اثر گذاشتن این نیروست.

ولی نباید بُله را در اینجا همان نقص خلقت شمرد بلکه مراد، فروگذاردن این نیروست از روی اختیار.»

در گفتار دوم به این پرسش می­پردازد که آیا خلق و خوی از طبیعت سرچشمه می­گیرد یا از تکرار و عادات؛ و پس از آوردن نظرهای گوناگون می­گوید با آنکه زمینۀ خُلق در طبیعت است چنان­که گروهی از آدمیان به حسب طبیعت برای پذیرفتن یک خوی آماده­ترند تا خوی دیگر؛ ولی بنیاد خلق و خوی همانا در تکرار کارهایی است که نخست به اراده و از روی آگاهی به آنها می­پدازیم ولی بر اثر این تکرار و تمرین، به صورت عادت و حتی ملکه درمی­آیند تا آنجا که پرداختن به آنها دیگر نیازی به اراده و اندیشه ندارد. ابن مسکویه یادآوری می­کند که اگر جز این بود یعنی اگر اخلاق آدمی، طبیعی بود؛ اینهمه تأکید بر اهمیت ترتیب نالازم، بیهوده، و بی­معنی می­بود و نتیجه می­گیرد که هیچ خلق و صفتی طبیعی نیست و می­گوید برهان آن نیست که دگرگون کردن هر خلقی و صفتی ممکن است و آنچه دگرگون شدنی است طبیعی نیست.

در گفتار سوم به بحث دربارۀ خیر و سعادت می­پردازد و پس از آوردن نظرهای گوناگون می­گوید سعادت حقیقی آدمی در به کار بردن ویژگی ذاتی خود و به کمال رساندن آن است و چنان­که پیشتر نیز گفته شد این ویژگی همانا خرد انسانی (نفس ناطقه) و کمال دستیابی به فضیلت و به کار آوردن آنهاست. از اینرو سعادت حقیقی انسان نیز در رسیدن به فضیلت­هاست که برترین غایت­اند و نباید چوت وسیله­ای برای چیزی که برتر از آنها باشد نگریسته شود. در پایان این گفتار به گفتۀ ارسطو اشاره می­کند که برترین فضیلت­ها همانا دانایی است.

در گفتار چهارم می­گوید کارهایی که بر بنیاد دانایی و فضیلت نیست بلکه از روی تقلید و عادت و یا ترس یا آز و مانند اینهاست. هر چند شبیه فضیلت باشد براستی چنین نبوده نشان شایستگی اخلاقی نیست. برای نمونه کسی که برای دستیابی به سود یا به دست آوردن ستایش دیگران به رویارویی با خطرها برمی­آید و یا کسی که اهمیت خطر را در نمی­یابد و از اینرو به رویارویی با آن می­پردازد، نباید با جرأت شمرده شود.

در گفتار پنجم دربارۀ محبت و دوستی بحث می­کند و مانند ارسطو، می­گوید بنیاد آن یا خوشی و خوشایندی است، یا سود، و یا خوبی و شایستگی؛ و نتیجه می­گیرد که دوست داشتن و دوستی حقیقی از خوبی و شایستگی سرچشمه می­گیرد.

گفتار ششم دربارۀ بیماری­های نفس (روان) یعنی عیب­ها و رذیلت­ها و چگونگی پیشگیری آنها؛ و گفتار هفتم؛ دربارۀ درمان آنهاست.

برخی از ترجمه­ ها:

 1. کتاب تهذیب الاخلاق، به فارسی ترجمه و بنام «کیمیای سعادت» نوشته میرزا ابوطالب زنجانی.

2. ترجمه دیگری به فارسی بنام «اخلاق و راه سعادت» از بانو مجتهده امین، که افزوده هایی در متن نیز دارد.

 3. زریق، به انگلیسی ترجمه کرده اس.

 4. محمد ارکون، به فرانسه ترجمه کرده است که شرح مفصل و انتقادی بر این کتاب است.

5. خواجه نصیرالدین طوسی، به امر ناصرالدین محتشم این کتاب را از عربی به فارسی ترجمه کرد و دو قسمت دیگر به آن اضافه نموده که بنام «اخلاق ناصری» آنرا اسم گذاری نمود.

------------------------

منبع:

درآمدی بر فلسفه؛ میرعبدالحسین نقیب زاده؛ تهران؛ طهوری 1387.    
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 20:7 توسط عباس مهدوی 
محمدرضا سرافرازی اردکانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی